<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کانون ادبی سپنتا</title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 20:44:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کولی نشین جاده های بی مسیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تندیس رسوایی عشقی ناگزیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خدایان غزل کل می کشیدند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتی به من از خود بکوچم، پر بگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاکستری از عشق را بر من دمیدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا گر بگیرد عاشقی در نبض پیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که تقدیر من و تو ما شدن نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه پس و پیشی نمانده، می پذیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از لحظه ای که شرم چشمانت سفر کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس می کنم از ابتدایم در تو گیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;مریم رجایی</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 20:44:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چرخ اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ديدي آن ترك خطا دشمن جان بود مرا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;منزل مردم بيگانه چو شد خانه ي چشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آتشي در دلش افكندم و آبش كردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خواندم افسانه ي شيرين و به خوابش كردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;زندگي كردن من مردن تدريجي بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;محمد فرخي يزدي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 22:02:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;نامه ای به خدا&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرتا سر صبح &lt;I&gt;لنچو&lt;/I&gt; که تمام گوشه و کنار مزرعه اش را می شناخت کاری نکرده بود، جز این که به سمت شمال شرق آسمان خیره شود. مرد از خانه بیرون آمده بود و به درون آغل رفت تا چیزی پیدا کند و این بهانه ای بیش نبود، زیرا می خواست خود را به زیر بارش باران بیندازد و از تماس قطره های آن با بدنش لذت ببرد. با قیافه ای راضی و خشنود به گندمزار رسید و به گل های قرمز چشم دوخت که در پس پرده ای از باران پوشیده شده بود. اما ناگهان تندبادی وزید و به همراه باران، تگرگ دانه درشتی از آسمان فروریخت. ناامید رو به پسر و همسرش کرد و گفت &quot; هجوم ملخ ها چیزی بیش از این باقی می گذاشت. تگرگ چیزی باقی نگذاشته است. امسال نه گندم داریم نه لوبیا! کسی هم نیست که به ما کمک کند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در طول شب لنچو درباره ی تنها امیدش اندیشید. کمک و یاری از جانب خدا، خدایی که چشمانش همان طور که از کودکی برایش گفته بودند، همه چیز را می بیند، حتی آن چه را که در عمق وجدان نهفته است. او شروع کرد به نوشتن نامه ای که خودش می بایست آن را به شهر می برد و پست می کرد. او نوشت &quot; خدایا اگر به من کمک نکنی، من و خانواده ام امسال گرسنه خواهیم ماند. من نیاز به یکصد پزو پول دارم که هم مزرعه را دوباره بکارم و هم تا برداشت محصول زنده بمانم. او پشت پاکت نوشت &quot; به خدا&quot; و نامه را داخل آن گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اداره ی پست تمبری به پشت پاکت چسباند و آن را در صندوق پست انداخت. یکی از کارمندان که هم نامه رسان بود و هم به کارهای اداری می رسید، در حالی که از ته دل می خندید به سمت اتاق رییس رفت و نامه را به او نشان داد. رییس ابتدا با دیدن نامه به خنده افتاد اما بلافاصله حالتی جدی گرفت و گفت &quot; چه ایمانی! کاش من هم مثل مردی که این نامه را نوشته است، ایمان داشتم و راهی را که او باور داشت، باور می کردم. بدین ترتیب نامه ای که نمی شد آن را به گیرنده اش تحویل داد، ایمان عجیب و نادری را آشکار ساخته بود که رییس پست تصمیم گرفت برای حفظ آن به نامه جواب دهد.از هر یک از کارمندانش مبلغی پول جمع کرد. خودش هم قسمتی از حقوقش را روی آن گذاشت. امکان نداشت بتواند همه ی پولی که لنچو درخواست کرده بود را تهیه کند. بنابر این فقط توانست اندکی بیشتر از نصف پول را برای آن کشاورز بفرستد.او اسکناس ها را به همراه نامه ای که فقط با کلمه ی خدا امضا شده بود، در داخل پاکت گذاشت و به آدرس لنچو فرستاد. یکشنبه ی آینده لنچو به شهر آمد تا ببیند نامه ای برایش آمده است یا نه. لنچو وقتی اسکناس ها را دید، کمترین اثری از شگفتی و تعجب در قیافه اش دیده نشد. این به خاطر ایمانش بود.  اما وقتی آن ها را شمرد، عصبانی شد. خدا هیچ وقت نمی توانست اشتباه کند و حتی نمی توانست آن چه را که لنچو درخواست کرده است رد کند. سپس نامه ی دیگری نوشت. چند لحظه بعد که نامه به داخل صندوق پست افتاد، مامور پست رفت و آن را باز کرد و خواند: خدایا از پولی که من خواسته بودم، هفتاد پزو به من رسید. بقیه اش را بفرست چون به آن پول سخت نیاز دارم. اما آن را به وسیله ی پست نفرست. زیرا کارکنان پست همگی یک مشت کلاهبردارند.&quot; لنچو  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 21:10:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترجیح می دهم که شعر شیپور باشد نه لالایی</title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>احمد شاملو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سترون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آه در باغ ِ بي درختي ِ ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين تبر را به جاي گل كه نشاند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه تبر اژدهايي از دوزخ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه به هر سو دويد و ريشه دواند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بشنو از من كه اين سترون شوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا ابد بي بهار خواهد ماند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ گل از برش نخواهد رست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ بلبل بر او نخواهد خواند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ه.ا.سايه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوز</title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پدرم بازوی لاغرش را به دیوار سیمانی تکیه داد و سیگارش را روشن کرد. چند لحظه قبل داشت قدم می زد و دست محمد را هم محکم توی دستش گرفته بود. حالا موهای بورش ریخته بود روی شیشه ی گرد عینکش و او خیره شده بود به موزاییک ها. مادرم محمد را بغل کرده بود و روی پله های کثیف مسافرخانه ی بین را ه نشسته بود. انگشتانش را زده بود زیر گونه اش و چادر نصف گونه اش را پوشانده بود. من لبه ی حوض نشسته بودم و آن سه را نگاه می کردمُ تا این که کمک راننده از رستوران بیرون آمد و جلد پرید و در اتوبوس را برای مسافران باز کرد و داد زد: مسافرای کرمان-تهران. سوز بیابان اذیتم می کرد. بلند شدم و دست مادرم را گرفتم که زودتر سوار شویم. تا راننده مسیر رستوران تا اتوبوس را در حال پاک کردن سبیل هایش طی کند، ما هم روی صندلی های خودمان، دو ردیف مانده به بوفه نشستیم. مادر، محمد را روی پاهایش داشت و پدرم مرا. نوک پاهایم را روی زمین گذاشته بودم و سعی می کردم وزنم را روی آن ها بیندازم.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی چرت زدم. حرکت های ماشین و بوق های گاه و بی گاه راننده یک طرف و تنگی جا طرف دیگر. یک دفعه چراغ های اتوبوس روشن شدند و کمک راننده راه افتاد بین ردیف ها و مسافران را بیدار کرد. مرتب می گفت&quot; ایست بازرسی&quot; و مادر، محمد را که بدخواب شده بود، ساکت کرد. یک پلیس بالا آمد. توی داشبورد را نگاه کرد. چند لحظه قبل جعبه ی ماشین را چک کرده بود. بعد راه افتاد بین ردیف صندلی ها و زل زد توی قیافه ی تک تک مسافرها. به ما هم نگاه کرد. طولانی تر از بقیه. به پدرم گفت برود پایین. پدرم آرام مرا از روی پاهایش پایین گذاشت و بلند شد. همه ی اتوبوس به او نگاه می کردند و او سرش را پایین انداخته بود. پلیس مرد دیگری را هم که توی بوفه نشسته بود، پیاده کرد. من از پنجره سرک کشیدم که پدرم را ببینم. برگشتم و به مادرم نگاه کردم.او همان جا بی حرکت نشسته بود و نگاهم می کرد. چند دقیقه گذشت. راننده و کمک راننده سوار شدند. از جایم بلند شدم تا سوار شدن پدرم را ببینم اما در اتوبوس بسته شد. مادرم را نگاه کردم که شاید کاری بکند تا پدر را توی آن تاریکی و سوز رها نکنیم. اما او داشت چادرش را روی محمد می انداخت. شنیدم که راننده می گفت: آن دو افغانی را که پیاده کردند، اگر چیزی نداشته باشند، صبح آزاد می کنند. نشستم روی صندلی. حالا با وجودی کخه مادرم محمد را کنار من گذاشته بود، خیلی راحت تر نشسته بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسترن خسروی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 16:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار...</title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بهار آمده است از راه&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که سیبم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشم انتظار پاییز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما شما گیلاس ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمتان روشن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مصطفی دری&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>29 اسفند گرامی باد</title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;به یاد دکتر محمد مصدق&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانی که بعد از تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه بر ما رفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چه گل های سرخی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهتر از صد گل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزاران گل به روز تیرباران ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به روی خاک افتادند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه تختی ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از آن گونه سختی ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مردی جان سپردند به پیش خصم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بودی اوستاد رادمردی و رای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو درس رادمردی را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مردان باز می دادی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما پویندگان راه تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا روز پیروزی و بهروزی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جان‌‌ راه تو پیوسته می پوییم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و می گوییم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرامی باد نام تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرامی باد نام تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حمید مصدق&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 09:37:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>میترسم اگر به بابا گوش نکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوانمرگ شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   مچاله ام کند در خود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                      و توهمم را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                   باردار حادثه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ترسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متهمم کنید به حماقت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حماقت یک فوج کلمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در من شکل می گیرند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و روی شانه های دفترم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                      سنگین می شوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ترسم دست هایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اندازه ی دست های دنیا خالی بمانند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دلهره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگشت ها و زانوهایم را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    برقصانند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                          به لرزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به من بخندید با تمام دهان هایتان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ترسم آخرسر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن همه نگاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آوار شوند روی عریانی کتاب هایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان واژه های سربی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                              دفن شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                        بپوسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تمام قصه هایی که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا جالب این جاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که با تمام این ترس ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازهیچ چیزنمی ترسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتا نمی ترسم که آهی مچاله ام کند و جوانمرگ شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتا نمی ترسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نفرینی که خواسته و نخواسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               به پیشانی ام گره خورده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردین نظری &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 14:56:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا صبح...</title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا صبح &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرصت برای تبسم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   فرصت برای حق تقدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          فرصت برای خیلی چیزها داریم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این میز اما فاصله ای شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                 تا ما به خود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  حق صمیمیت بیشتر را ندهیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ساعت نگاه نکن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  هیچ جای دنیا خبری نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دنیا منم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       دنیا تویی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اخبار هم حاکی از طوفانیست که امواج وحشی تنهایی را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      بر صخره های منجمد احساسمان می کوبد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دروغ می گوییم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;            اگر می خواهیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    عریان از عاطفه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    آن هم برخلاف جهت ادراکمان شنا کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دروغ می گوییم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       ما آدم های بزرگ کوچکی هستیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     و هر جا که نباید   خود را به خواب خرگوشی می زنیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و حرف هایمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      حرف هایمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                 دلم برای تمام گلایه هایت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     برای تمام بغض هایت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;              برای تمام فحش هایت  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم برای صداقتت تنگ شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستی چند وقت است یکدیگر را ندیدیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     چقدر لاغر شدی!      &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;                                                  &lt;FONT color=#660099&gt;  &quot;حکیمه مجاهدی &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;                                   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 07:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ثقل زمین کجاست؟</title>
<link>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;STRONG&gt;ثقل زمین کجاست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من در کجای جهان ایستاده ام؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با باری از فریادهای خفته و خونین&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ای سرزمین من&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من در کجای زمین ایستاده ام؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;                                                 &lt;FONT color=#660099&gt;&quot;&lt;STRONG&gt;خسرو گلسرخی&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 10:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepantapoetry&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>sepantapoetry</dc:creator>
<guid>http://sepantapoetry.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
