جوانمرگ شوم
آهش
مچاله ام کند در خود
و توهمم را
باردار حادثه
می ترسم
متهمم کنید به حماقت
حماقت یک فوج کلمه
که در من شکل می گیرند
و روی شانه های دفترم
سنگین می شوند
می ترسم دست هایم
به اندازه ی دست های دنیا خالی بمانند
و دلهره
انگشت ها و زانوهایم را
برقصانند
به لرزه
و به من بخندید با تمام دهان هایتان
می ترسم آخرسر
آن همه نگاه
آوار شوند روی عریانی کتاب هایم
و بعد
میان واژه های سربی
دفن شوم
بپوسم
و تمام قصه هایی که...
بگذریم.
حالا جالب این جاست
که با تمام این ترس ها
ازهیچ چیزنمی ترسم
حتا نمی ترسم که آهی مچاله ام کند و جوانمرگ شوم
حتا نمی ترسم
از نفرینی که خواسته و نخواسته
به پیشانی ام گره خورده...
فردین نظری