تبليغاتX
کانون ادبی سپنتا
 

شانزده

چرا به یاد نمی آورم!؟

آرام و مطمئن بودی،

حالا باد تمامی اوراق را در جوار جوادیه پراکنده کرده است.

من هر سَحَر برای شستن گیسوان تو بر می خیزم

به تبسم تو در خواب می نگرم

و می دانم زنی که از کوچه ی ما می گذرد

زنبیل زیر چادرش خالی ست

تهی می آید و تهی باز می گردد،

یعنی که ما زنده ایم هنوز!

 

 

چرا به یاد نمی آورم؟

بگذار پرده ای بر این دریچه بیاویزم.

تو خوابی، و من خیره به آن کلاغ خسته ام،

که از پاییدن ِ این پنجره پیر خواهد شد.

 

چرا به یاد نمی آورم؟

ارغوان بر خم ِ کوچه

خواب تو را دیده است

از جانب کوه، بوی زیتون کال می آید

- نه نگران نباش، هرگز نام کسی را از تو نخواهم پرسید.

تو سبز بودی و کوچک،

همچون جوانه ی کوکبی که بر صخره ی آسمان معلق است.

 

مدادی بر می دارم، صفحه ی کاغذی سپید،

کلمه ای کوچک، کرانه ی حسی غریب.

 

لا اقل مرا تو به یاد خواهی آورد!

 

                                                                                       علی صالحی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  |