شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم
چرخ اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك خطا دشمن جان بود مرا
گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه ي چشم
آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه ي شيرين و به خوابش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
محمد فرخي يزدي
سرتا سر صبح لنچو که تمام گوشه و کنار مزرعه اش را می شناخت کاری نکرده بود، جز این که به سمت شمال شرق آسمان خیره شود. مرد از خانه بیرون آمده بود و به درون آغل رفت تا چیزی پیدا کند و این بهانه ای بیش نبود، زیرا می خواست خود را به زیر بارش باران بیندازد و از تماس قطره های آن با بدنش لذت ببرد. با قیافه ای راضی و خشنود به گندمزار رسید و به گل های قرمز چشم دوخت که در پس پرده ای از باران پوشیده شده بود. اما ناگهان تندبادی وزید و به همراه باران، تگرگ دانه درشتی از آسمان فروریخت. ناامید رو به پسر و همسرش کرد و گفت " هجوم ملخ ها چیزی بیش از این باقی می گذاشت. تگرگ چیزی باقی نگذاشته است. امسال نه گندم داریم نه لوبیا! کسی هم نیست که به ما کمک کند."
در طول شب لنچو درباره ی تنها امیدش اندیشید. کمک و یاری از جانب خدا، خدایی که چشمانش همان طور که از کودکی برایش گفته بودند، همه چیز را می بیند، حتی آن چه را که در عمق وجدان نهفته است. او شروع کرد به نوشتن نامه ای که خودش می بایست آن را به شهر می برد و پست می کرد. او نوشت " خدایا اگر به من کمک نکنی، من و خانواده ام امسال گرسنه خواهیم ماند. من نیاز به یکصد پزو پول دارم که هم مزرعه را دوباره بکارم و هم تا برداشت محصول زنده بمانم. او پشت پاکت نوشت " به خدا" و نامه را داخل آن گذاشت.
در اداره ی پست تمبری به پشت پاکت چسباند و آن را در صندوق پست انداخت. یکی از کارمندان که هم نامه رسان بود و هم به کارهای اداری می رسید، در حالی که از ته دل می خندید به سمت اتاق رییس رفت و نامه را به او نشان داد. رییس ابتدا با دیدن نامه به خنده افتاد اما بلافاصله حالتی جدی گرفت و گفت " چه ایمانی! کاش من هم مثل مردی که این نامه را نوشته است، ایمان داشتم و راهی را که او باور داشت، باور می کردم. بدین ترتیب نامه ای که نمی شد آن را به گیرنده اش تحویل داد، ایمان عجیب و نادری را آشکار ساخته بود که رییس پست تصمیم گرفت برای حفظ آن به نامه جواب دهد.از هر یک از کارمندانش مبلغی پول جمع کرد. خودش هم قسمتی از حقوقش را روی آن گذاشت. امکان نداشت بتواند همه ی پولی که لنچو درخواست کرده بود را تهیه کند. بنابر این فقط توانست اندکی بیشتر از نصف پول را برای آن کشاورز بفرستد.او اسکناس ها را به همراه نامه ای که فقط با کلمه ی خدا امضا شده بود، در داخل پاکت گذاشت و به آدرس لنچو فرستاد. یکشنبه ی آینده لنچو به شهر آمد تا ببیند نامه ای برایش آمده است یا نه. لنچو وقتی اسکناس ها را دید، کمترین اثری از شگفتی و تعجب در قیافه اش دیده نشد. این به خاطر ایمانش بود. اما وقتی آن ها را شمرد، عصبانی شد. خدا هیچ وقت نمی توانست اشتباه کند و حتی نمی توانست آن چه را که لنچو درخواست کرده است رد کند. سپس نامه ی دیگری نوشت. چند لحظه بعد که نامه به داخل صندوق پست افتاد، مامور پست رفت و آن را باز کرد و خواند: خدایا از پولی که من خواسته بودم، هفتاد پزو به من رسید. بقیه اش را بفرست چون به آن پول سخت نیاز دارم. اما آن را به وسیله ی پست نفرست. زیرا کارکنان پست همگی یک مشت کلاهبردارند." لنچو