کمی چرت زدم. حرکت های ماشین و بوق های گاه و بی گاه راننده یک طرف و تنگی جا طرف دیگر. یک دفعه چراغ های اتوبوس روشن شدند و کمک راننده راه افتاد بین ردیف ها و مسافران را بیدار کرد. مرتب می گفت" ایست بازرسی" و مادر، محمد را که بدخواب شده بود، ساکت کرد. یک پلیس بالا آمد. توی داشبورد را نگاه کرد. چند لحظه قبل جعبه ی ماشین را چک کرده بود. بعد راه افتاد بین ردیف صندلی ها و زل زد توی قیافه ی تک تک مسافرها. به ما هم نگاه کرد. طولانی تر از بقیه. به پدرم گفت برود پایین. پدرم آرام مرا از روی پاهایش پایین گذاشت و بلند شد. همه ی اتوبوس به او نگاه می کردند و او سرش را پایین انداخته بود. پلیس مرد دیگری را هم که توی بوفه نشسته بود، پیاده کرد. من از پنجره سرک کشیدم که پدرم را ببینم. برگشتم و به مادرم نگاه کردم.او همان جا بی حرکت نشسته بود و نگاهم می کرد. چند دقیقه گذشت. راننده و کمک راننده سوار شدند. از جایم بلند شدم تا سوار شدن پدرم را ببینم اما در اتوبوس بسته شد. مادرم را نگاه کردم که شاید کاری بکند تا پدر را توی آن تاریکی و سوز رها نکنیم. اما او داشت چادرش را روی محمد می انداخت. شنیدم که راننده می گفت: آن دو افغانی را که پیاده کردند، اگر چیزی نداشته باشند، صبح آزاد می کنند. نشستم روی صندلی. حالا با وجودی کخه مادرم محمد را کنار من گذاشته بود، خیلی راحت تر نشسته بودیم.
نسترن خسروی