من که سیبم
چشم انتظار پاییز
اما شما گیلاس ها
چشمتان روشن!
مصطفی دری
نمی دانی که بعد از تو
چه بر ما رفت
و چه گل های سرخی
بهتر از صد گل
هزاران گل به روز تیرباران ها
به روی خاک افتادند
چه تختی ها
پس از آن گونه سختی ها
به مردی جان سپردند به پیش خصم
تو بودی اوستاد رادمردی و رای
تو درس رادمردی را
به مردان باز می دادی
و ما پویندگان راه تو
تا روز پیروزی و بهروزی
به جان راه تو پیوسته می پوییم
و می گوییم
گرامی باد نام تو
گرامی باد نام تو
حمید مصدق
جوانمرگ شوم
آهش
مچاله ام کند در خود
و توهمم را
باردار حادثه
می ترسم
متهمم کنید به حماقت
حماقت یک فوج کلمه
که در من شکل می گیرند
و روی شانه های دفترم
سنگین می شوند
می ترسم دست هایم
به اندازه ی دست های دنیا خالی بمانند
و دلهره
انگشت ها و زانوهایم را
برقصانند
به لرزه
و به من بخندید با تمام دهان هایتان
می ترسم آخرسر
آن همه نگاه
آوار شوند روی عریانی کتاب هایم
و بعد
میان واژه های سربی
دفن شوم
بپوسم
و تمام قصه هایی که...
بگذریم.
حالا جالب این جاست
که با تمام این ترس ها
ازهیچ چیزنمی ترسم
حتا نمی ترسم که آهی مچاله ام کند و جوانمرگ شوم
حتا نمی ترسم
از نفرینی که خواسته و نخواسته
به پیشانی ام گره خورده...
فردین نظری