تبليغاتX
کانون ادبی سپنتا

 

اسطورره هاي كودكي ام را صدا كنيد

من را ميان قصه ي آن ها رها كنيد

دنياي مردمان حقيقي دروغ بود

ديگر حساب باور من را جدا كنيد

بي قهرمان و قصه نشستن براي چيست؟

فكري به حال آخر اين ماجرا كنيد

يك بار قصر رستم افسانه ساز را

در نغمه هاي تلخ حقيقت به پا كنيد

اين جا فناپذير و حقيرند مردمان

من را به جاودانه شدن آشنا كنيد

از دست واقعيت اين شهر خسته ام

اسطوره هاي كودكي ام را صدا كنيد

 

                " نغمه رضايي"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

1

پدر دست هایش را تا کرد و گذاشت در چمدان...

مادر چشم هایش را در بقچه‌ای پیچید و...

پدر با چمدان و بقچه بیرون رفت...

و با چند دست لباس برای من برگشت!

شب شنیدم که پدر می گفت آن ها را به قیمت خوبی فروخته است...

 

2

مرگ چه واژه زيبائيست!

مي‌توانم رنگ‌دانه‌هايش را روي يك هجاي سفيد رنگ ببينم،

نگو كه نمي‌بيني!

حالا زيبائيت چند برابر شده...

 

3

كسي آن دوردست‌هاست كه من را دست تكان مي‌دهد!

كسي شايد بايد نقطه‌اي مي‌كشيد!

من،خودم را پيدا مي‌كند!

كجايي؟

ميان حجم‌هايي از من...

بياييد...

كمي ساده،خيال‌انگيز

مرا مرور كنيد...

در تمام دفترهاي بدون خط‌تان!

ببينيد...

 

4

 

هی... رفته‌ای پشت ديوار سکوت آن‌وقت می‌گويی صدايم به تو نمی‌رسد!

 

                      " سهيل خطيب مهر"

                     "دانشگاه آزاد، واحد پرند"                                                       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  |