نشريه ي شماره ي 6 سپنتا سرانجام پس از يك سال تلاش در تير ماه امسال توزيع شد. تصميم گرفتيم دو مطلبي را كه در نشريه حذف شد در وبلاگ كانون بياوريم. البته طرح جلد و چند عكس ديگر هم دچار اين مسئله شدند و شعر صفحه ي 32 هم طبق درخواست شاعر آن در نشريه چاپ نشد. در آخر از تلاش هاي بي دريغ آقاي محسن حجت، طراح نشريه، تشكر مي كنيم و اميدواريم با تجربه اي كه شوراي مركزي كانون بدست آورده، در نشريه هاي بعدي نواقص به حداقل برسد.
"بود و نبود"
غفلت توقفي است
سخت و دردناك
مقاومتِ نقطه اي در حضور سيال
موج ها در راهند
قايقي بساز.
سوسن حجازي
"اول می"
- حالا که همه جا دارن اخراج می کنند، این جا کجاست که نیرو می گیره؟
- یه کاری گرفتن که باید تا یه ماه دیگه تمومش کنن. روزمزده.
- حالا چرا انقدر کاری شدی؟ بیا درستو بخون بابا.
- بین این نیروها که گرفتن دانشجو کم نیست. یاد گرفتن کار با دستگاه هم یه روز بیشتر وقت نمی گیره. راستی به پیام زنگ می زنی بگی بیاد این جا؟
- اگه می خوای بچه های دانشگاه بیان اون جا، کارگرها بیان دانشگاه.
نگاهی به محوطه انداختم. بشیر دورتر منتظرم ایستاده بود. – خب دیگه، خداحافظ.
کارت را بیرون کشیدم و گوشی را گذاشتم. به بشیر که رسیدم لبخندی تحویلم داد و بقیه ی حرف هایش را زد. مردی که حدود سی سال داشت آمد طرف ما. آرام و متین می خندید. رو کرد به بشیر و گفت" بهشون می گم حقوق عقب موندمون رو می خوایم، نمی فهمن چی می گم!"
خنده اش بلندتر شد و آرام روی پایش زد" چیز به این سادگی رو نمی فهمن، باورت می شه؟"
به بشیر نگاه کردم و با چشم و ابرو پرسیدم مرد چه می گوید. سرش را به سمت بالا تکان داد و دور شدن مرد را که هنوز حرف می زد، نگاه کرد.
*
تاریک شده بود. از روی چمن های پارک رد شدیم. رضا به دو دختری که از کنارمان می گذشتند گفت" مکان هم داریم ها."
روی نیمکت نشستیم. گفت" من خودم توی قراردادم نوشته صد و هشتاد تومن ولی نود تومن می گیرم."
به سمتی نگاه کرد و لبخند زد" این بابا که داره می یاد چهارده ماهه اصلا حقوق نگرفته."
مرد، کوتاه قد و ورزیده بود. سلام و احوال پرسی کردیم و رضا همین طور که بلند می شد گفت" به بچه ها بگو بی کار شدن از حقوق نگرفتن هم بدتره."
بعد گفت چند دقیقه دیگر بر می گردد و به سمت انتهای پارک راه افتاد. ما تا چند ثانیه چیزی نگفتیم. بالاخره پیام ما را از آن وضع درآورد و من و خودش را معرفی کرد. مرد هم گفت که جای دیگری کار می کند و از طریق تشکلشان با رضا آشنا شده. پرسیدم" یعنی تشکلاتون با هم همکاری می کردند؟"
جواب داد" تشکل ما منحل شده بود. بچه ها یه تشکل غیر رسمی تشکیل داده بودند."
" اصل 26 قانون اساسی می گه منعی برای برپایی تشکل کارگری وجود نداره."
" آره، تبصره ی 4 ماده ی 131 فصل شش قانون کار هم می گه شورای اسلامی کار، انجمن صنفی و نمایندگان کارگری به رسمیت شناخته می شن، خب؟"
دوباره همه مان ساکت شدیم. پیام تو خودش بود. تا چند دقیقه بعد که رضا برگشت چند کلمه بیشتر حرف نزدیم. بعد هم من و پیام خداحافظی کردیم و رفتیم.
*
بشیر روی صندلی ایستاده بود و فریاد می زد که هیچ ماده ای در قانون کار برای اخراج کارگر وجود ندارد، به جز تبصره ی 27 که تا حالا اجرا نشده.
گوشی تلفن توی دستم بود.- تو مثلا رفتی اون جا کار کنی که از مامان، بابات پول نگیری دیگه؟
ستاره با دوربینش از جمعیت و بشیر عکس می گرفت.
- مواظب باش، نگیرن بزننتون.
احمد تند تند چیزی می نوشت. کمتر از نصف کارگرها جمع شده بودند.
- اگه بگیرنتون من زنگ نمی زنم به مامان، باباهاتون بگم ها.
پیام که کنار باغچه نشسته بود بلند شد و قدم زنان به سمت جمعیت رفت.
نسترن خسروي
که سهمیه بندی کردیم خون مان را:
که به نوبت:
تزریق کنیم:
در متن خاک وطن:
متن پاک وطن:
که حاشیه ها کمتر دیده شوند...
"کالا مرگ"ها اعلام می شوند:
در صف می ایستیم:
سیزده پنجاه و هفت:
سیزده پنجاه و هشت:
سیزده شصت و پنج:
سیزده هفتادو...
که بگذریم:
که سیزده عدد نحسی ست:
که ما:
"صد سال سیاه"گرفتار این شروع منحوسیم:
که سیزده ساله بودم:
که تبعید شدم به شهر شما:
که اینک:
هر روز سیزده بار وضو بگیرم:
که دست ببرم در خطوط مبارک چهره ات:
-این حرام مؤکد را-
و سیزده بار:
سیزده دار:
سیزده بار بر دار کشم دستم را:
که سیزدهمین حواری مصلوب عشق تو باشم…
"نواب قزلباش"