تبليغاتX
کانون ادبی سپنتا
 

وای بر آن روزی که چیزی- حتی عشق- عادتمان شود.
عادت همه چیز را ویران می کند -از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه‌ی جوشان را.
مشکل من این است –این، شده است- که مدت هاست می بینم که از عشق، بسیار بیش از آن مقدار ناچیزی که به راستی، در جهان مهر از یاد برده‌ی ما مانده است، سخن می گویند و بیشتر آنها می‌گویند که اصلا اهل ولایت عشق نیستند..
عاشق، کم است ،سخن عاشقانه ،فراوان.
...خلوص؛ حالیا قصه‌ای است فرسوده؛ و عشق را تنها - شاید- طبیبانی هرزه در دکان هایشان ،به شنیع ترین شکل ممکن ،تجربه کنند.
من و تو، زمانی به کشف عشق رسیدیم که کودکان بی خیال بازیگوش هم، سرودهای عاشقانه را،یاد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند - با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق . آنها حتی «غم عشق »را هم ،عیناً ،تقلید می کنند. عزیز من! غم عشق را ...باور نمی‌کنی؟
در روزگار ما کسانی را می‌بینی مغموم، پریشان، زلف آشفته، خوی کرده ، بیکاره ، سر در گریبان، با چشمانی خمار، عین عین عاشقان قدیمی قصه‌ها- بی‌ آنکه عطر عشق را، یک بار، از دور هم استشمام کرده باشند.
...نامه های عاشقانه‌ی پر شور نوشتن، از متداولترین بازی های مبتذل عصر ما شده است؛چرا که عشق را محک نمی توان زد و هیچ معیاری در کار نیست.
عشق آنگاه که به واژه تبدیل شد و به نگاه، به آواز، و به نامه و به اشک و به شعر و در بسته بندی‌های کاملاً متشابه به مشتریان تشنه عرضه شد، در هر بازار غیر مسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق، هدیه کرد؛ و همین عشق را تحقیر کرده است...
خوفناک است...!اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است...
دیگر سخن گفتن عاشقانه، دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن.
در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را، کسانی، کاملاً حرفه ای و عاشقانه می‌نوازند و به تکرار هم می‌نوازند، اما قلب هایشان تهی از هر شکلی از عشق است، من وامانده ام که...


                                                     «نادرابراهیمی» -یک عاشقانه ی آرام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

 

« غمگين ترين نمايش دنيا»

  

زيباترين ترانه ي دنيا تمام شد

شب هاي خوب زندگي ما تمام شد

 

بغضم دوباره راه نفس را گرفته است

آن روزهاي ساده زيبا تمام شد

 

آن لحظه هاي پر از ترس و دلهره

آن خلوت شبانه ي شيدا تمام شد

 

دستم به هيچ جاي زمانه نمي رسد

اميد كودكانه ي «فردا » تمام شد

 

بر كودكان ساحلي لخت و پاپتي

لالايي خيالي دريا تمام شد

 

رؤياي عاشقانه شبها ز سر پريد

جادوي چشمهاي توانا تمام شد

 

تقويم عمر ماست كه هي برگ مي خورد

غمگين ترين نمايش دنيا تمام شد

  

                 « فردوس فديان »

 

 

***

 

نذر هاي شبانه ات هم    بر آورده نمي شود

كار كه از كار گذشت ، چه فرقي مي كند كه فالت در بيايد

يوسف گم گشته ...

 

  

          «نرگس رضايي»

 

***

سپيد پوشيده ام ، به فال نيك بگير ،

تو هم يكبار براي دلخوشي شده سپيد باش !

 

 

        «نرگس رضايي»

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

 

دو چتر ساده و عاشق،دو دست پاك و نجيب

دو چتر سايه ي هم را هميشه در تعقيب

دو چتر آبي و قرمز،چهار چشم قشنگ

و دستهاي موازي و شانه هاي اريب

به رغم حادثه هاي كمين نشسته به راه

و جاده هاي هميشه پر از فراز و نشيب

چقدر شانه به شانه به پاي هم رفتند

به روي جاده دو عاشق،دودل،دو نيمه ي سيب

و آسمان حسود،آسمان بغض آلود

و آسمان دو دستش هميشه در تخريب

تمام بغض خودش را به چترمان كوبيد

سكوت جاده عقب رفت با صداي مهيب

غروب دهكده از عمق فاجعه پر شد

و عشق مثل هميشه كشيده شد به صليب

كنار جاده دو عاشق دو دست خون آلود

دو چتر صاعقه خورده،شكسته،خيس غريب

 

 

"اكبر سليماني زاده"        

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  |