تبليغاتX
کانون ادبی سپنتا

 

سنجاب را از جنگل بزرگ راندند؛چرا که او دشنام داده بود.

تشنه وآفتاب زده،با انگشتان کوچکش حساب کرد:«یک بار نخستین قطره های کمرنگ نور به درون لانه ام ریخت و بار دیگر از لابلای برگ های گرد گرفته ی سیب وحشی میان چشمم نشست».با این حساب دو روز بیشتر نمی گذشت که شیر،شاید به آن جهت که حوصله اش سخت سر رفته بود،برادر بزرگ او را چاشت کرده بود؛و برادر کوچک از لابلای شاخه های بسیار باریک تاک وحشی فریاد زده بود:«ای شیر جوانمرد!به نظر تو کمی تلخ نبود؟»

وشیر،خسته و اندوهگین پرسیده بود:«چه می گوید؟»وزبانگردان جنگل گفته بود:دشنام می دهد.پس،سنجاب را از جنگل بزرگ رانده بودند؛چراکه او دشنام داده بود.

سنجاب،تنها شد و تنهایی به او امان اندیشیدن داد.با خود گفت:«دنیا پر از همه چیز است،و بی شک،جنگل،در میان آنهاچیزی ست.مراجنگل های دیگر و درختان سیب وحشی دیگری خانه خواهد شد»و همچنان که یکی از ترانه های قدیمی جنگل بزرگ را می خواند به راه افتاد.                                                                                      

شش بار،قطره های نخستین نور به چشمش ریخت و دانست که شش روز است راه می رود.لحظه یی دنیا را سبز بلند دید.بوی آشنای جنگل به مشامش خورد.شادمانه به مرزبانان سلام کرد و گفت:ای مردم مهربان!مرا از جنگل بزرگ رانده اند.آیا می توانم،در اینجا،بر بدنه ی درختی خانه یی بسازم؟یک خانه ی نو،جنگل شما را آبادتر خواهد کرد.                                                        

مرزبانان خندیدندو یکی شان گفت: این هنوز همان جنگل بزرگ است،چه جنگل های عالم همه به هم گره خورده اند و شاخه های باریک تاک های وحشی فرسنگها راه را به هم زنجیر کرده اند.

دیگری گفت:سنجاب سرگردان!امروز تو دیگر جنگلی که تنهای تنها باشد نخواهی یافت.مرگ،تو را به جنگل های عطرآگین بهشت می برد.ما همه شنیده ایم که تو به شیر دشنام داده ای!

اما سنجاب نهراسید که دیگر به هیچ جنگلی راهش نخواهند داد.مرزبانان هنوز می خندیدندو او می اندیشید :«دنیا پر از همه چیز است و بی شک بیشه ی کوچکی که از چارسوی بازباشد در میان آنهاچیزی ست»و گردش قوس گونه ی خورشید را مدام می شمرد،آنقدر که می دانست،و دیگر چیزی نمی دانست که بشمرد؛و حساب روزها بدین سان از دستش به در شد.

زمانی،تن خسته،بیشه یی دید از چارسوی باز.گفت:دنیا از آن کسانی ست که می جویندو می یابند».با غرور،خسته و درمانده بر دو شاخه ی بید مجنونی فرو خفت؛اما آنجا سنجاب های دیگری به رنگ دیگر می زیستند،و سنجاب،چون بیدار شد خود را در حلقه ی ایشان دید.

-آه عزیزان من!مرا از جنگل بزرگ رانده اند.باور کنید،تنهایی،سنجاب بی خیالی مثل مرانیز از پای در آورده است.اگر بخواهیدسر سختی سنجاب ها را فراموش کنم،برایتان هفت بار که نخستین پرتو نور از آسمان بتابد،هفت روز که شب شودو هفت بار که فانوس آسمان را بیاویزندگریه خواهم کرد.مرا قبول کنید و برایم،در میان خود جایی باز کنید،جای بسیار کوچکی...

و چون هیچ کس جوابی نداددوباره گفت:«بله جای بسیار کوچکی...»و زیر لب زمزمه کرد:من بیشه ی شما را آبادتر خواهم کرد.

 

آنگاه یکی از ایشان پاسخ داد:ای سنجاب هرزه گرد!(و سنجاب هرگز تا آن زمان چنین کلمه یی را نشنیده بود)بدان که بیشه های باز فرزندان خلف جنگل های بسته اند؛چه روزگاری پیش،بیش دنیا آب بود و کم دنیا جنگل...

-«این داستان را شنیده ام.این را هم شنیده ام که آن زمان که کم دنیا جنگل بود،سنجاب ها همه فرزندان خلف یکدیگر بودند.جنگل ها که پراکندند،سنجاب ها جدا ماندند.من جای بسیار کوچکی می خواهم.»و چون حلقه وار به او نگریستند و کلامی نگفتند به دیدگان یک یکشان نگریست.در چشمانشان نا آشنایی دیرینه یی چون سردی زمستان های جنگل دید .

روی برگرداند و بیشه ی باز را باز گذاشت.

اندیشید:«دروغ است،بی شک دروغ است که سنجاب ها همه فرزندان یکدیگر بوده اند» و شنید که می گویند:ای سنجاب تنها!کاش می توانستیم تو را در میان خود نگه داریم؛اما باد تیز تک بر می خیزد و به گوش جنگل های کوچک می رساند و شاخه های تاک های وحشی-که فرسنگها راه را به هم زنجیر کرده اند-برای جنگل بزرگ خبر می برند که ما سنجاب دشنام گوی را پناه داده ایم،و این خلاف عقل است؛چه نویسندگان بیشه ی ما در کتاب هایشان نوشته اند که چنین آرامشی را بسیار گران خریده ییم...

سنجاب، در میان آن کوره راه مارسان پیچیده ی خاکستری رنگ که از میان گندمهای زرد باد خوابانده می گذشت،از سرخشم خندید.از روی شانه نظری به گروه سنجاب ها انداخت.خواست پاسخی به ایشان بدهد؛امااشک از دیدگانش فرو ریخت:«بهتر است ندانند که به گریه ام  انداخته اند ...»

آنگاه با برگ سبزی که از گل زرد هرزه یی کند،اشک هایش را پاک کرد .

گل گفت من برگم را خیلی دوست داشتم.ما در کنار هم زندگی کرده بودیم.

سنجاب با نفرت فریاد زد:«من نیز بسیار چیز ها را دوست می داشتم.روی آن درخت پیر سیب،پدرم داستان شش هزار سال زندگی اجدادش را برایم گفته بود.من وبرادرم،خودمان را به شاخه های باریکش می آویختیم و تاب می خوردیم.فریاد می کشیدیم وسر به سر مار مولک ها می گذاشتیم .از شراب انگورهای سخت رسیده مست می کردیم و آواز می خواندیم»ورفت.

لحظه یی بعد از خودش پرسید؛«چرا اینطور خشمگین و هراسناک شده ام؟چرا گذاشته ام که غم،در دلم لانه بسازد و در آن بیارمد؟حالا دیگر عدل و ظلم برایم یکسان شده است .شاید آن جمله را اشتباه آموخته ام.کاش می توانستم باز گردم واز مادرم بپرسم؛چه کسی گفته است که دنیا از آن کسانی است که می جویند و می یابند؟»

آن وقت سنجاب سر گردان،خواست تا خودش را دلداری بدهد:«چه تو را آزار می دهد،زمانی که دنیا پر از همه چیز است و صحرا در میان آنها چیزی است؟»زمان را به گور می کشید و پیش می رفت تا آن که به صحرا رسید و کنارش نشست.دید که تا چشم می تواند ببیند صحراست. فریاد زد:آی شما که اینجا زندگی می کنید!در صحرای بزرگتان برای من جای کوچکی باز کنید!

باد،قاصدی را که پرهای نرم و سپید داشت به دامن صحرا انداخت.قاصد در گوش بته ی خاری نجوا کرد:مبادا سنجاب را قبول کنید! شیر پیغام داده است که روابط ما بیش از همیشه تیره خواهد شد.

خار ها،وحشت زده به هم تنیدند،و سنجاب شب ها و روز ها به هر طرف که شتافت راه های باز را بسته یافت.از اعماق وجودش فریاد کشید:«وای بر دنیای شما که برای من جایی ندارد؛برای چون من خردی که از جنگلی بزرگ رانده شده ام.»آن زمان،در میان کوره راهی که چهار چرخه ها با اسب هایشان و چهار پایان با بار های گرانشان می آمدند و می رفتند و همیشه صدای زنگ گله ها و طوقه ی گردن اسب ها شنیده می شد دوید وباز دوید.

گاهی می گفت:«عاقبت پیدا خواهم کرد»و زمانی بعد سرش را میان دو دست می گرفت و زار می گریست.دهقانی،او را میان جاده دید دهقانان در چای خانه ی ده گفتند: امسال به صحرای ما موش های وحشتناک و خانه بر انداز ریخته اند،و این بلایی است برای ما که هیچ چیز به جز کمی خاک ودانه نداریم.

هراس به دل هایشان نشست. پسران دهقان ها تور انداختند .روز ها و شب های بسیار دام گستردند و پاس دادند؛اما سنجاب در میان کوره راه ها و در کنار چرخ های بزرگی که زنگ زده بودند و صدا می کردند و در کنار شلاق سورچیان و چاروق چوپانان می دوید و باز می دوید.

هر آن جا که می دیدکلاف راه،در سیاهی شب پیدا نیست می خفت و از هر چشمه چون تشنه بود می نوشید .کنارآبگیر ها می نشست و دمی چند با ماهیان سخن می گفت .ماهی ها به او می گفتند:ما هنوز جانداری مانند تو ندیده ایم. از کدام سرزمین آمده ای و به کجا سفر می کنی؟

سنجاب با اندوه فراوان می خندید و می گفت:«مرا از جنگل بزرگ رانده اند چرا که شیر را دشنام داده ام»ماهی ها از او می خواستند که دو روز مهمانشان باشد و برایشان داستان هایی از جنگل بزرگ بگوید؛اما زود سیر می شدندو می گفتند:تو خیلی غمگینی.

شادی ما را از میان می بری . برو و جای دیگری بساطت را پهن کن!

زمانی نیز با زنبور های عسل می نشست.همیشه برای آنکه سر صحبت را باز کند روی دو پا می نشست،سرش را کمی کج می کردو می گفت:«زنبورهای عزیز! من داستان زندگی شما را در کتاب ها خوانده ام»و زنبور ها از اینکه اسمشان توی کتاب ها آمده خوشحال می شدند،دست می زدند و دورش را می گرفتند.

-برایمان بگو!بگو درآن کتاب ها چه نوشته شده؟

بعد،جلوی لانه ی مورچه ها می نشست و همین جمله را باز می گفت: مورچه های عزیز!من داستان زندگی شما را در کتاب ها خوانده ام.

اما مدت ها که گذشت از زنبورها ،ماهی ها و مورچه ها نیز به تنگ آمد می دیدکه راهی به درون کندو ندارد و لانه ی مورچه ها تاب انگشت او را هم ندارد .

آن وقت بر جاده های قرمز غروب راه می افتاد. باد در دور دست غبار آلود ،شاخه های بید را می تکاند و سنجاب می اندیشید:این ها همه به سرزمین خودشان خو کرده اند آن را برای خودشان ساخته اند؛اما من هرزه گرد، خانه به دوشی بیش نیستم

چیزی نمانده بود که سنجاب اندیشمند شود؛چه،تلخی اندیشه مانند تلخی انگور های سخت رسیده ی تاک های وحشی او را خمار می کرد و یک روز که چنین بود چرخ بزرگی از همان چرخ هاکه زنگ زده بودند و صدا می کردند راهش را از روی سر او باز کرد.

سورچی،بی خیال به گندم های زرد باد خوابانده چشم دوخته بود و یکی از ترانه های غم انگیز سرزمینش را زمزمه می کرد.

 

 

« نادر ابراهیمی »

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  |