دوبـاره خـانــه نبـودی، دوباره برف آمد و دسـتهــای چـنــار عـلـيــل يــخ مــیزد
كنــار صنــدلی چـوبی تو سارا جـــان نـگـاه مـنـجـمـدم بــیدلـيـــل يـــخ مــیزد
دوبــاره خانــه نبــودی، کبـوتـران حرم کـلاغوار بــه سـمـت غــروب مــیرفـتـنـــد
و کــاهـنـان قبيله که ورد میخواندند به سجدهگاه گل و سنگ و چوب میرفتند
نـگـاه شـوم کـسـی بر زمينمان افتاد و ابــرهــای بـهــاری عـجـيـب لــج کــردنــد
و چـنـد پـيـر چـروکـيـدهي شـکـمپاره سـتــون مـعـبــدمــان را دوبــاره کـج کردنـد
دوباره خانه نبودی، دوباره برف آمد؛
و ما اينبار هم با بچههای کوچه
آدمبرفی بزرگی درست کرديم
ولی سارا جان!
نبودی که با دکمههای پيراهنت
چشمهای قشنگش را بگذاری
و بيچاره آدمبرفی کور،
آنقدر به در حياطتتان خيره شد
که زير پايش علف سبز شد
و ما بچهها تصميم گرفتيم که ديگر
هيچ وقت آدمبرفی درست نکنيم
و بدتر از آن؛
آسمان تصمیم گرفت
ديگر به کوچهي ما برف نبارد...
وقتـی زمستـان هـم دلـش تـنـگ تو باشد وقـتـی لـبـاس بـچـههـا رنـگ تو باشد
بايد به قبرستان بيايم، گر چه سرد است شايد که تسکين دلم سـنگ تو باشد
اين چشمها اين گوشها اين سينه تا کی در انـتـظـار نـامـه يـا زنـگ تــو بـــاشـد
نـه! نـه! بـه قبـرستـان میآيم، بیخيالش شايد که تسکين دلم سنگ تو باشد
راستی سارا!
من هنوز همان ژاکت سفیدی را می پوشم
که بیبی زهرا؛
دو تا از آن را بافتهبود
حالا کشباف یقه و سرآستینش از حال رفته
و اصلن روی موهای بلندم نمیآید
راستی سارا!
هنوز هم از سایهی خودت؛
و از صدای زوزهی گرگها میترسی؟
من هم کمکم دارم اینجا از سایهی خودم عجیب میترسم
از روزی که باغبان گوش هر دویمان را کشید؛
به باغ سیب نرفتهام
دارم از باغ سیب میترسم...
یـاد روزی کـه سـیـب مـی خـوردیـم ما که با هـم فـریب مـی خـوردیـم
دسـت هـایـت خـراش بـرمی داشت سـیـب هـا را یـواش بـرمی داشت
بـعـد هـم اســتــخــاره مـی کــردی سـیـب هـا را شمـاره مـی کــردی
بـا سکـوتـی عـجـیـب و نامحسوس چـشـم هـایــی شـبیه اقـیـانـوس
بـیـن گـنـجـشـک هـای هـمـسـایــه سیـب هـا را تـو پخـش مـی کردی
سـیـب یـک بـخـش هـسـت، اما تو سیـب را هم دو بخـش می کردی
بـخـش اول هـمـیـشـه از مــن بــود بــــخـــش دوم بـــرای تـــو ســارا
بـخـش دوم هـمـیـشـه کـوچـک بود چــشـم هــایــم فــدای تــو سـارا
ابــــری از روســـتـــای بــــالایـــــی خـسـتــه و اشک ریز برمی گشت
گـونـه هـایـت دوبــاره مــی لــرزیــــد دست من سینه خیز برمی گشت
روسـتــا بـوی کـاه و گِــل مــــی داد سـیـب بـود و سکوت و دیگر هیـچ
دست در دست هــم پـس از بــاران تـوی آن کـوچـه هـای پـیـچـاپـیـــچ
مــی دویــدیم و شـعــر می خواندیم مـی دویـدیم و سیب می خوردیـم
غافل از این که سیب ممنوع است وای ســارا فـریـب مــی خــوردیم
وای ســارا فـریـب مــی خــوردیم...
شاعر: سیدمحمد میرحسینی (دانشگاه شهید باهنر کرمان)