تبليغاتX
کانون ادبی سپنتا
پدرم بازوی لاغرش را به دیوار سیمانی تکیه داد و سیگارش را روشن کرد. چند لحظه قبل داشت قدم می زد و دست محمد را هم محکم توی دستش گرفته بود. حالا موهای بورش ریخته بود روی شیشه ی گرد عینکش و او خیره شده بود به موزاییک ها. مادرم محمد را بغل کرده بود و روی پله های کثیف مسافرخانه ی بین را ه نشسته بود. انگشتانش را زده بود زیر گونه اش و چادر نصف گونه اش را پوشانده بود. من لبه ی حوض نشسته بودم و آن سه را نگاه می کردمُ تا این که کمک راننده از رستوران بیرون آمد و جلد پرید و در اتوبوس را برای مسافران باز کرد و داد زد: مسافرای کرمان-تهران. سوز بیابان اذیتم می کرد. بلند شدم و دست مادرم را گرفتم که زودتر سوار شویم. تا راننده مسیر رستوران تا اتوبوس را در حال پاک کردن سبیل هایش طی کند، ما هم روی صندلی های خودمان، دو ردیف مانده به بوفه نشستیم. مادر، محمد را روی پاهایش داشت و پدرم مرا. نوک پاهایم را روی زمین گذاشته بودم و سعی می کردم وزنم را روی آن ها بیندازم.

کمی چرت زدم. حرکت های ماشین و بوق های گاه و بی گاه راننده یک طرف و تنگی جا طرف دیگر. یک دفعه چراغ های اتوبوس روشن شدند و کمک راننده راه افتاد بین ردیف ها و مسافران را بیدار کرد. مرتب می گفت" ایست بازرسی" و مادر، محمد را که بدخواب شده بود، ساکت کرد. یک پلیس بالا آمد. توی داشبورد را نگاه کرد. چند لحظه قبل جعبه ی ماشین را چک کرده بود. بعد راه افتاد بین ردیف صندلی ها و زل زد توی قیافه ی تک تک مسافرها. به ما هم نگاه کرد. طولانی تر از بقیه. به پدرم گفت برود پایین. پدرم آرام مرا از روی پاهایش پایین گذاشت و بلند شد. همه ی اتوبوس به او نگاه می کردند و او سرش را پایین انداخته بود. پلیس مرد دیگری را هم که توی بوفه نشسته بود، پیاده کرد. من از پنجره سرک کشیدم که پدرم را ببینم. برگشتم و به مادرم نگاه کردم.او همان جا بی حرکت نشسته بود و نگاهم می کرد. چند دقیقه گذشت. راننده و کمک راننده سوار شدند. از جایم بلند شدم تا سوار شدن پدرم را ببینم اما در اتوبوس بسته شد. مادرم را نگاه کردم که شاید کاری بکند تا پدر را توی آن تاریکی و سوز رها نکنیم. اما او داشت چادرش را روی محمد می انداخت. شنیدم که راننده می گفت: آن دو افغانی را که پیاده کردند، اگر چیزی نداشته باشند، صبح آزاد می کنند. نشستم روی صندلی. حالا با وجودی کخه مادرم محمد را کنار من گذاشته بود، خیلی راحت تر نشسته بودیم.

نسترن خسروی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

بهار آمده است از راه

من که سیبم

چشم انتظار پاییز

اما شما گیلاس ها

چشمتان روشن!

 

مصطفی دری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

به یاد دکتر محمد مصدق 

نمی دانی که بعد از تو

چه بر ما رفت

و چه گل های سرخی

بهتر از صد گل

هزاران گل به روز تیرباران ها 

به روی خاک افتادند

چه تختی ها

پس از آن گونه سختی ها

به مردی جان سپردند به پیش خصم

تو بودی اوستاد رادمردی و رای

تو درس رادمردی را

به مردان باز می دادی

و ما پویندگان راه تو

تا روز پیروزی و بهروزی

به جان‌‌ راه تو پیوسته می پوییم

و می گوییم

گرامی باد نام تو

گرامی باد نام تو

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

میترسم اگر به بابا گوش نکنم

جوانمرگ شوم

آهش

   مچاله ام کند در خود

                      و توهمم را

                                   باردار حادثه

 

می ترسم

متهمم کنید به حماقت

حماقت یک فوج کلمه

که در من شکل می گیرند

و روی شانه های دفترم

                      سنگین می شوند

می ترسم دست هایم

به اندازه ی دست های دنیا خالی بمانند

و دلهره

انگشت ها و زانوهایم را

                    برقصانند

                          به لرزه

و به من بخندید با تمام دهان هایتان

 

می ترسم آخرسر

آن همه نگاه

آوار شوند روی عریانی کتاب هایم

و بعد

میان واژه های سربی

                              دفن شوم

                                        بپوسم

و تمام قصه هایی که...

بگذریم.

حالا جالب این جاست

که با تمام این ترس ها

ازهیچ چیزنمی ترسم

حتا نمی ترسم که آهی مچاله ام کند و جوانمرگ شوم

حتا نمی ترسم

از نفرینی که خواسته و نخواسته

                               به پیشانی ام گره خورده...

 

فردین نظری 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

 

تا صبح

فرصت برای تبسم

   فرصت برای حق تقدم

          فرصت برای خیلی چیزها داریم

این میز اما فاصله ای شده

                 تا ما به خود

  حق صمیمیت بیشتر را ندهیم

به ساعت نگاه نکن

  هیچ جای دنیا خبری نیست

دنیا منم

       دنیا تویی

اخبار هم حاکی از طوفانیست که امواج وحشی تنهایی را

      بر صخره های منجمد احساسمان می کوبد

دروغ می گوییم

            اگر می خواهیم

                    عریان از عاطفه

                    آن هم برخلاف جهت ادراکمان شنا کنیم

دروغ می گوییم

       ما آدم های بزرگ کوچکی هستیم

     و هر جا که نباید   خود را به خواب خرگوشی می زنیم

و حرف هایمان

      حرف هایمان

                 دلم برای تمام گلایه هایت

     برای تمام بغض هایت

              برای تمام فحش هایت 

دلم برای صداقتت تنگ شده

راستی چند وقت است یکدیگر را ندیدیم؟

     چقدر لاغر شدی!      

                                                    "حکیمه مجاهدی "                                   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

ثقل زمین کجاست؟

من در کجای جهان ایستاده ام؟

با باری از فریادهای خفته و خونین

ای سرزمین من

من در کجای زمین ایستاده ام؟

 

                                                 "خسرو گلسرخی"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

 

شانزده

چرا به یاد نمی آورم!؟

آرام و مطمئن بودی،

حالا باد تمامی اوراق را در جوار جوادیه پراکنده کرده است.

من هر سَحَر برای شستن گیسوان تو بر می خیزم

به تبسم تو در خواب می نگرم

و می دانم زنی که از کوچه ی ما می گذرد

زنبیل زیر چادرش خالی ست

تهی می آید و تهی باز می گردد،

یعنی که ما زنده ایم هنوز!

 

 

چرا به یاد نمی آورم؟

بگذار پرده ای بر این دریچه بیاویزم.

تو خوابی، و من خیره به آن کلاغ خسته ام،

که از پاییدن ِ این پنجره پیر خواهد شد.

 

چرا به یاد نمی آورم؟

ارغوان بر خم ِ کوچه

خواب تو را دیده است

از جانب کوه، بوی زیتون کال می آید

- نه نگران نباش، هرگز نام کسی را از تو نخواهم پرسید.

تو سبز بودی و کوچک،

همچون جوانه ی کوکبی که بر صخره ی آسمان معلق است.

 

مدادی بر می دارم، صفحه ی کاغذی سپید،

کلمه ای کوچک، کرانه ی حسی غریب.

 

لا اقل مرا تو به یاد خواهی آورد!

 

                                                                                       علی صالحی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

 

آه، ای نجیب زاده ی ابر

         آیا از این زمین گر گرفته خبر داری           

کاسوده خاطر، یکریز

                 در جلگه های خرم آن سوی دشت       

می باری؟

 

 

عباس باقری

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

 

لنگستن هيوز

 

برگردان: علي اصغر راشدان

 

از مجموعة «داستان‌هاي ساده‌لوح»

 

 

رو چارپايه نشست و گفت:

          ـ حالا ديگه اين سرهنگ پير لاف زنم، اون‌جا تو ويرجينيا ـ مث آقاي وينگليف که قلم پامو زير لگدش گرفت ـ به التماس و دعا افتاده. يه شب زانو زده بود و استغاثه مي‌کرد. سرهنگ پا به سن گذاشته بود و مي‌خواست پيش از به ته خط رسيدن و رفتن به سرزمين موعود، التماس دعاشو با خدا درميون بذاره. اون شب صداشو بلند کرد و گفت:«خدايا، کمکم کن که درست باشم، درست عمل کنم، راست بگم و پيش از اومدن به حضورت، درست بميرم. کمکم کن که با سياپوستا به سروساموني برسم. من تو تموم زندگي‌م از اونا نفرت داشته‌م. خدايا، اگه من تو بهشت نمي‌رم، مطمئنم که تو جهنم با اون‌همه سياپوست که اون پايين منتظر ديدن منن، نمي‌رم. شنيدم که شيطون هم‌دست سياپوستاست، اگه شيطون هم‌نشين سياپوستا باشه، اونم مي‌باس يه يانکي باشه، که ديگه از من محافظت نمي‌کنه. خدايا منو به سرزميني ببر که مجبور نباشم تو جهنمي‌ساکن باشم که پر از سياپوستاست! استدعا دارم، اين خواسته منو مستجاب فرما! خدا جواب داد:«سرهنگ کوشنبري، صداي درخواست تو شنيدم، ديگه چه تقاضايي داري؟»

سرهنگ لاف زن پير التماس و استغاثه شو دنبال کردو گفت:

          ـ خدا، خداي مهربون، خونوادة من خيلي فقيرتر از اون بوده يه لَلة سياپوست واسه هرکدوم از هشت بچة پدرم اجير کنه. من تو بچگي‌م بي لَله بودم. خدايا يه لَله تو بهشت به من عطا فرما! يه پيرزن سياپوستم واسه برق انداختن صندلاي طلايي و پاک کردن گرد و خاک بالام لازم دارم. خدايا، اگه تو بهشت سياپوستاي تحصيل کرده وجود دارن، جلو چشم من پيداشون نشه. تنها چيزي که من بيش‌تر از يه سياپوست تحصيل کرده از اون متنفرم، يه سياپوست دورگه ست. خدايا، اجازه نده نه با سياپوستاي نيويورک و نه با اونايي که با اتحاديه سياپوستا يا الينور روزولت دمخورن، تو بهشت هم‌صحبت باشم. منو به مراتع سياپوستا هدايت نکن! تو قادري تموم آدما رو به سفيدي برف بيافريني، منو از اختلاط با سياپوستا معاف کن! من هنوزم يه سياپوست آوازه خون مي‌شناسم که سفيد بود. چند شخصيت ديگه هم از اين قماش مي‌شناسم، که الان قصد ندارم وارد اين مقوله شم. واسه اين که يه مرد خدا اجازه نداره همه‌چي رو توضيح بده. ولي تو که به همه‌چي آگاه و بينايي، واسه چي يه سياپوست، يه چيز خاصه! خدايا منو ببخش مي‌خوام به خودم جرأت بدم و يه سوالي ازت بکنم: سياها رو واسه گرفتاري سفيد پوستا آفريدي؟ اونا رو اين‌جا رو زمين گذاشتي که مايه مصيبت و رنج غرب باشن؟ اتحاديه سياپوستا به محض گرفتن يه اينچ، يه راه‌آهن مي‌خوان. خط راه آهن رو که بهشون بدي، تموم راه‌آهن رو مي‌خوان. به زودي يه سفيد پوست، بدون اين‌که يه سياپوست پهلوش وايساده باشه، نمي‌تونه آواز بيا به سوي من مسيح رو بخونه. سياپوستا مي‌تونن تو آواز خوندن، ما رو از ميدون در ببرن. خدايا، من فکر مي‌کنم بد نباشه که دوباره مسيح رو به زمين بفرستي. الان وقت دوباره اومدنش رسيده. واسه اين که فکر مي‌کنم مسيح ندونه که تو اين دوره زمونه مدرن سياپوست چه مصيبتيه! اونا آفتن! با ما و کنار ما سوار قطار مي‌شن! تو اتوبوسا کنار ما مي‌شينن! بچه‌هاي کوچيک سياه شونو با بچه‌هاي سفيد ما راهي مدرسه مي‌کنن! حتي دارن زمزمه مي‌کنن که دوست ندارن ديگه تو زندون جداگانه نگهداري بشن! مي‌گن که زندون يه محل عموميه که ماليات‌شو اونام مي‌پردازن. خدايا، مالياتاي سياپوستا رو از مالياتاي سفيدپوستا، گوسفنداي سياپوستا رو از گوسفنداي سفيدپوستا و سربازاي سياپوستا رو از سربازاي سفيدپوستا، پيش از جنگ بعدي سوا کن! خدايا، پيش از اين که خيلي دير بشه، مسيح رو بفرست! خداي بزرگ، پروردگار مهربون، تنها پسر محبوب تو سوار ابراي آتيش‌زا کن و بفرست، تا اين دنياي کج و کوله رو دوباره به راه راست هدايت کنه و سياپوستا رو، پيش از اين که صداي طبل‌هاي خطر گوش فلک رو کر کنه، به جاي اولشون برگردونه! خدايا من خودم رو حاضر مي‌کنم که به پيشواز روز موعود برم. رداي سفيدمو مي‌پوشم و حاضر مي‌شم، که سوار ارابه شم. خوش ندارم سياپوستا رو ببينم که قطار شدن و دارن مي‌گن که ديوان عالي حکمي‌ صادر کرده که ارابة ملکوتم مختلط شده! اگه يه همچين خبري رو بشنوم، خداي من ترجيح مي‌دم همين‌جا رو زمين بمونم! واسه اين‌که تو اين‌جا دست کم فرماندار ارفابيوس هنوز طرفدار منه!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  | 

 

اسطورره هاي كودكي ام را صدا كنيد

من را ميان قصه ي آن ها رها كنيد

دنياي مردمان حقيقي دروغ بود

ديگر حساب باور من را جدا كنيد

بي قهرمان و قصه نشستن براي چيست؟

فكري به حال آخر اين ماجرا كنيد

يك بار قصر رستم افسانه ساز را

در نغمه هاي تلخ حقيقت به پا كنيد

اين جا فناپذير و حقيرند مردمان

من را به جاودانه شدن آشنا كنيد

از دست واقعيت اين شهر خسته ام

اسطوره هاي كودكي ام را صدا كنيد

 

                " نغمه رضايي"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون ادبی دانشگاه ولی عصر رفسنجان  |